تبليغاتX
ღ•**•.ღتــرســـیـــم عــشـــقღ.•**•ღ
ღ•**•.ღتــرســـیـــم عــشـــقღ.•**•ღ
در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند.
زنــــدان خـــاک ...

با دل روشن در ان ظلمت سرا افتاده ام

نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک ؟

تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام

 جای در بستان سرای عشق می باید مرا

عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام

پایمال مردمم از نارسایی های بخت

سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست

اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟

برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام

بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق

تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر

در فراق همنوایان از نوا افتاده ام


رهی معیری


www.avayeazad.com

لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط N e D a |
شــب بـــــاران ...

شب، شب شوم غمگینی بود
آسمان یکسره می بارید
غیره باران که فرو می ریخت
آب از آب نمی جنبید

من چو شب سرد و تهی بودم
شب چو من خسته و سرگردان
پلکم از گریه به زير افتاد
چون پر مرغ گه باران

چه غم انگیز، چه وحشتناک
شهر در خواب غمگینی بود
از کران تا به کران خالی
نه ستاره، نه زمینی بود

آسمان سوخت و پرپر شد
آه من، وای چه آهی بود
دل من، این دل غم فرسود
چه شب سرد سیاهی بود

آسمان یکسره می بارید
ابرها سوخته، سرگردان
چه غریبانه شبی بود آه ...
شب تاریک، شب باران

محمد معلم


www.avayeazad.com


لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط N e D a |
نیــلــــوفــــر...

نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچیده ام
شاخه تکم بگرد خویشتن پیچیده ام
 گرچه خاموشم ولی آهم بگردون می رود
دود شمع کشته ام در انجمن پیچیده ام
 می دهم مستی به دلها گر چه مستورم ز چشم
بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده ام
جای دل در سینه صد پاره دارم آتشی
شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده ام
نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی
همچو نیلوفر بشاخ نسترن پیچیده ام


رهی معیری


www.avayeazad.com


لينك | نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:24 بعد از ظهر توسط N e D a |
لــحــظه گــمـشــــده...

مرداب اتاقم کدر شده بود
 و من زمزمه خون را در رگهایم می شنیدم
 زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید
 زیبایی رها شده ای بود
و من دیده به راهش بودم
 رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
 رگ هایم ازتپش افتاد
 همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
 در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
 شور برهنه ای بودم
 او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پیمود
 و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوسش را نوشید
وزشی گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می شدم
پیدا برای که ؟
او دیگر نبود
ایا باروح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جا به جا می شد
 حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
 من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود

سهراب سپهری


www.avayeazad.com

لينك | نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط N e D a |
Copyright By neda67 - This Template Designed By HOTWEBS