تبليغاتX
ღ•**•.ღتــرســـیـــم عــشـــقღ.•**•ღ
ღ•**•.ღتــرســـیـــم عــشـــقღ.•**•ღ
در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند.
قصه خورشید و گل ...

مردم از درد و به گوش توفغانم نرسید

  جان ز کف رفت و به لب راز نهانم نرسید

گرچه افروختم و سوختم و دود شدم

شکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید

به امید تو چو ایینه نشستم همه عمر

گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید

غنچه ای بودم و پر پر شدم از باد بهار

  شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید

 من از پای در افتاده به وصلت چه رسم

  که به دامان تو این اشک روانم نرسید

 آه ! آن روز که دادم به تو ایینه دل

از تو این سنگ دلی ها به گمانم نرسید

 عشق پاک من و تو قصه ی خورشید و گل است

  که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید



شفیعی کدکنی


www.avayeazad.com

لينك | نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط N e D a |
انــدوه تنهــــایــــی...
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب  من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی می جویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
 
 

فروغ فرخزاد


www.avayeazad.com

لينك | نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط N e D a |
شــکوفه ی خیـــال...

هر زمان تنها شدم از شعر یاری ساختم

همچو نقاشان ز هر نقشی نگاری ساختم

در خزان سر زد ز طبعم واژه های رنگ رنگ 

 واژه ها گل کرد و از گل بهری ساختم 

ای بسا شب ها که با من با آب و رنگ اشک خویش

از سر شب تا سپیده شاهکاری ساختم 

نور مه را ریختم در بستر رود خیال 

وز چنین رود بلورین آبشاری ساختم

عشق را بردم میان اختران و ز اشکشان 

در مسیر کهکشان جویباری ساختم 

تا که پروین تن بشوید نیم شب در جام نور 

در خیال از روشنایی چشمه ساری ساختم

زهره را در جامه ی مهتاب بنشاندم به تخت 

بهر گوشش از ثریا گوشواری ساختم 

نقش کردم شعر خود را بر جبین روزگار 

تا بماندی از من یادگاری ساختم


مهدی سهیلی


www.avayeazad.com

لينك | نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط N e D a |
Copyright By neda67 - This Template Designed By HOTWEBS