لينك |
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط N e D a
| ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد
نمی دانم این چنگی سرونوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را
لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط N e D a |
فــاصلــه ی دخــترک تــا پیــیرمــرد یــک نفــر بــود نـیـمکتــی چـوبــی روبــروی یــک آبــنمــای سنــگی
پــیرمــرد از دخـتترک پرســید ؟
- غمــگیــنــی؟
- نــه.
- مـطـمئنــی؟
- نــه.
- چــرا گــریــه میــکنــی؟
- دوســتــام مــنو دوســت نــدارن.
- چــرا؟
- چــون قــشنــگ نــیستــم.
- قــبــلا ایــنــو بــهــت گــفــتــن؟
- نــه.
- ولــی تــو قــشنــگ تــریـــن دخــتــری هــستــی کــه مــن تــا حــالا دیـــدم.
- راســـت مــیگـــی؟
- از تــه قــلبـــم آره
دخــتــرک بــلنــد شـــد پــیـرمــرد رو بــوســیــد بــه طــرف دوســتــاش دویـــد شــاد شـــاد.
چنــد دقــیقــه بــعــد پــیــرمــرد اشــکــاش رو پــاک کــرد کــیفــش رو بــاز کــرد عــصــای ســفیــدش رو بــیــرون آورد و رفـــت ...
یـــادمــان بــاشــد
اگــر خــاطــرمــان تــنهــا مــانـــد
طـلب عــــشـــــق
زهـــر بـــی ســر و پــایــی نــکنــیـــم
یــادـــمان بــاشــد
اگــر ایــن دلمــان بی کـس مــانــد
طـــلب مــهــــر
زهــر چــشم خمــاری نکــنیــم
یــــادمــان بــاشــد
کــه دگــر لیــلی و مجــنـــون نیــســت
بـــه چــه قیــمـــت
دلــمان بهــر کســی چــاک کنــیــم
یــــادمـــان بــاشـــد
کــه در ایــن بــهــر دو رنــگــی و ریـــا
طــــلــــــب آب
ز دریـــا نــکنیــم
لينك | نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط N e D a |
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است
با تشکر از رهگذر عزیز
لينك | نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط N e D a |چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم
بر این سرای ماتم و در این دیار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم
گر دست ما ز دامن مقصد کوته است
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم
تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را
ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم
یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم
چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم
از عمر جز ملال ندیدم و همچنان
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم
ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش
کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر
مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم
تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما
ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم
چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم
سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم
فریدون مشیری
با تشکر از رهگذر عزیز
لينك | نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط N e D a |
لينك |
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط N e D a
| سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
فروغ فرخزاد
با تشکر از رهگذر
لينك | نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:10 بعد از ظهر توسط N e D a |
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان می گذشتند . آن دو در نیمه های راه بر سر موضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم بر چهره ی دیگری سیلی زد .
دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت " امروز بهترین دوست من ، بر چهره ام سیلی زد "
آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند و تصمیم گرفتند قدری بمانند و آب تنی کنند .
اما شخصی که سیلی خورده بود در برکه لغزید و نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمک شتافت و نجاتش داد او بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت بر روی صخره سنگی نوشت " امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد. "
دوستی که یک بار بر صورت او سیلی زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسید " بعد از آن که من با حرکت قلبم تو را آزردم ، تو آن جمله را بر روی شنهای صحرا نوشتی اما اکنون این جمله را بر روی صخره سنگ حک کرده ای چرا؟ "
و دوستش در پاسخ گفت: وقتی که کسی ما را می آزارد باید آن را روی شن ها بنویسیم تا باد های بخشودگی آن را محو کند ، اما وقتی کسی کار خوبی برایمان انجام میدهد ما باید آن را بر روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را هرگز پاک نماید.
لينك | نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 7:29 قبل از ظهر توسط N e D a |

