خدایا عاشقی را پیشه ام کن***زبهر بوته ی عشق ریشه ام کن
عزیزم آتش عشقت مرا سوخت ***جدائی ناگهان مشتی به درکوفت
نداشتم کنم ازآن شکایت ***ولی دل دارد از دوری حکایت
بیا آواز قلبم را نوا باش*** بیا بی مهری دل را صفا باش
تو جام بی شرابم را شرابی*** برای اشک چشمم چون سرابی
تو خورشیدی میان آسمانم***تو اشک حسرتی بر دیدگانم
بیا گل باش و من پروانه باشم*** برای غیر تو بیگانه باشم
بمان تازندگی شیرین گردد*** برایم عاشقی دیرین گردد
لينك | نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:37 قبل از ظهر توسط N e D a |کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از پرسید می گویند که فردا مرا به زمین
می فرستی اما من به این کوچکی و ناتوانی چگونه می توانم برای زندگی آنجا
بروم؟ خداوند پاسخ داد از میان فرشتگان بیشمارم یکی را برای تو در نظر گرفته ام
او در انتظار توست و حامی و مراقب تو خواهد بود.
کودک همچنان مردد بود و ادامه داد : اما من اینجا در بهشت جز خندیدن و آواز و
شادی کاری ندارم.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد
تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم که مردم چه می گویند در حالی که
زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو زیباترین وشیرین ترین واژه هایی راکه
ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد
خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: اما اگر بخواهم با تو صحبت کنم چه کنم؟
و خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهای تو را در کنار
هم قرار خواهد داد و به تو می آموزد که چگونه دعا کنی .
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بد هم زندگی
می کنند؛ چه کسی از من محافظت خواهد کرد.
خدا گفت فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش هم
تمام شود.
کودک ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که نمی توانم تو را ببینم غمگین
خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت
خواهد کرد، اگر چه من همشه در کنار تو هستم.
در آن هنگام، بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین به گوش می رسید. کودک
می دانست که بزودی باید سفر خود را آغاز کند. پس سوال آخر را به آرامی از
خداوند پرسید: خدایا، اگر باید هم اکنون به دنیا بروم لااقل نام فرشته ام را به من
بگو. خداوند او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیئت ندارد ولی
می توانی او را مادر صدا کنی ...
دوستی را گنج دیدم بس ارزشمند
در صندوقچه ای گرانبها گذاشتم صندوق را به امینی سپردم
او به ده کیسه زر خام شد
گفتم تو را چه شد آن را فروختی ؟
گفت جای دوستی نه در صندوقچه است صندوق را فروختم
دوستی را از آن پس در سازی شکسته جا دادم نه کسی به ده کیسه زر خرد و نه دزدی شبانه آن را برد...
لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط N e D a |شب است و سکوت.....
شب است و من و دنیای پر از خاطرات سوخته....
شب است و منو حرف های در دل مانده و بوسه های بر کاغذ خشکیده،اشک های فرو ریخته...
گاهی آنقدر از این تنهای میترسم که خدا را هم فراموش میکنم...
گاهی آنقدر لبریز و عاشق این خلوتم که دلم می خواهد زمان به عقب باز گردد و من این رنج مداوم را دوباره تحمل کنم...
هنوز هم در من سایه های یک غرور شکسته گهگاهی مهربانیم میکند.....
هنوز هم خورشیدی در قلب من ،زیر ابر های کینه و نفرت میدرخشد.....
هنوز هم وقتی ...
آسمان دلم آبی میشود کبوترآن خاطره همه وسعت قلبم را با پروازهای ابیشان لبریز از شور می سازند.....
هنوز هم عاشقم...عاشق و بی قرار...
خسته و تنها...درمانده و لهیده زیر بار رنجی که پیکر نحیفم هر روز و شب تحملش میکند.....
اما....
صادقانه تر این است که بگویم.....
زندگی در گذر است و من با هجوم سیل اسای این امواج در حال عبورم.....
چه ساحل ها که ندیدم آرزوها که نکردم که حتی دمی بیاسایم....
چه روز ها و شب ها که دعا نکردم تا زمان متوقف شود و من در همان لحظه بمیرم یا بمانم........
لينك | نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط N e D a |اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته ميمانند، ميشکنند.
جرج آلن
ترس از عشق، ترس از زندگي است، آنان كه از عشق مي گريزند، مردگاني بيش نيستند.
برتراند راسل
لينك | نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:16 قبل از ظهر توسط N e D a |
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند . و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت از دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو آنچه سنگینی سینه ی توست . " گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه ی محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت: ماری درون لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاو تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود . خدا گفت" و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته بر دشمنی ام برخواستی . اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
لينك | نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط N e D a |فردریش نیچه
خوشبختی پروانه است. اگر او را دنبال کنید از شما می گریزد ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست
هیوم
بشر به خوشبختی خیلی زود عادت میکند و چون خیلی زود عادت میکند خیلی زود هم فراموش می کند که خوشبخت است.
آندره مصورا
لينك | نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط N e D a |صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست بیا زندگی رو بدزدیم ،آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربکهای فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
مرا گرم کن
(و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد ، آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم ، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از را ه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من ، مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.
سهراب سپهری
لينك | نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط N e D a |روزی روزگاری دو فرشته کوچک در سفر بودند. یک شب به منزل فردی ثروتمند رسیدند واز صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را آنجا سپری کنند آن خانواده بسیار بی ادبانه برخورد کردند و اجازه ندادند تا آن دو فرشته در اتاق میهمانان شب را سپری کنند و در عوض آنها را به زیر زمین سردو تاریکی منتقل کردند. آن دو فرشته کوجک همانطور که مشغول آماده کردن جای خود بودند ناگهان فرشته ی بزرگتر چشمش به سوراخی در درون اتاق افتاد و سریعا به سمت دیوار رفت و آن را تعمیر و درست کرد. فرشته ی کوچک تر پرسید:چرا سوراخ دیوار را تعمیر کردی؟ فرشته ی بزرگتر پاسخ داد: همیشه چیزهایی که میبینیم آنچه نیست که به نظر می آیند. فرشته ی کوچکتر از این سخن سر در نیاورد . فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزدیکی یک کلبه متعلق به یک زوج کشاورز رسیدند واز صاحبخانه خاستند تا اجازه دهند شب را در آنجا سپری کنند. زن و مرد کشاورز که سنی از آن ها گذشته بود . با مهربانی کامل جواب مثبت دادند وبعد از پذیرایی اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها روی تخت آنها بخوابند و خودشان روی زمین سرد خوابیدند. صبح هنگام فرشته ی کوچک با صدای گریه ی مرد و زن کشاورز از خواب بیدار شد ودید آن دو غرق در گریه هستند. جلو تر رفت و دید تنها گاو شیر ده آن زوج که تنها راه در آمد آنها بود بر روی زمین افتاده و مرده است. فرشته ی کوچک بر آشفت و به فرشته ی بزرگتر فریاد زد: چرا اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ تو به خانواده ی بزرگتر که همه چیز داشتند کمک کردی و دیوار سوراخ آنها را تعمیر کردی ولی به این خانواده که غیر از این گاو چیز دیگری نداشتند کمک نکردی و اجازه دادی این گاو بمیرد. فرشته ی بزرگتر با آرامی و نرمی پاسخ داد: چیزها آن طور که به نظر می آیند نیستند فرشته ی کوچک فریاد زد یعنی چه؟ من نمی فهمم فرشتته ی بزرگ گفت: هنگامی که در زیر زمین آن مرد ثروتمند اقامت داشتیم دیدم که در سوراخ آن دیوار گنجی وجود دارد و چون دیدم آن مرد به دیگران کمک نمی کند و از آنچه دارد در راه کمک استفاده نمی کند پس دیوار اتاق را تعمیر و ترمیم کردم تا آنها گنج را پیدا نکنند. دیشب که در اتاق خواب این زوج خوابیده بودم فرشته ی مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من به جای زن ،گاو را پیشنهاد و قربانی کردم . چیزها آن طور که به نظر می آیند نیستند.
لينك | نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط N e D a |کاش می شد همه ی ما مهربانی را بیاموزیم ، روشن تر از حالا!!
کاش همه می دانستند زندگی شادی نیست ؛ شاد کردن است. زندگی قهقهه نیست ، لبخند است.
کاش همه ی ما به فکر ترک خوردن دست های مهربانی باشیم که تاب تحمل سرما را ندارند.
کاش می شد یک شب فقط یک شب به فکر این باشیم که چرا دریا هنگام طوفان آبی
نیست!؟ و چرا گاهی برای حرمت شمع پروانه نمی شویم!؟
کاش می شد با نگاه یک شاپرک به آسمان فهماند که عشق چه رنگی است!
کاش می شد با چشم های عاطفه و مهر قلب سرد آسمان را ناز کرد و او را برای سپیدی سرزنش نکرد!
کاش می شد باران را حس کنیم ، ناله ی غمگینش را در دل سکوت شب گریه کنیم بعد
دست قطره هایش را بگیریم و پرواز کنیم تا آن سوی آرزوها!
کاش می شد در جواب خوبی ها جان هدیه داد ، نا مهربانی ها را نادیده گرفت و کینه ها رو جدی نگرفت.
کاش وقتی در صحنه ی ساکت طبیعت که سپیدِ سپید از پاکی برف است ، آن وقت با
او یکی شویم و دیگر به خاطر اینکه پایم در گِل ساحل فرو رفته و نمی توانم قدم در
دریا بگذارم و دل به آن می زنم ، کسی سرزنش نمی کرد.
کاش می شد هر بار که یک موج شنهای ساحل را ، افکار ساحل را ، نگاه ساحل را
به هم می زد ، می ماند و برایش نگاهی تازه می ساخت و فکری نو برایش می خرید!
کاش می شد گاهی اوقات همه چیز را نادیده گرفت برای یک فتح بزرگ!
کاش همه ی ما هنگام عبور یک مورچه از کنارمان ، بر می خواستیم تا مبادا
غرورمان بگیرد و پا روی هویت مورچه بگذاریم.
کاش می شد شعری بسرایم که خدا را از بر کند و فرشته ها بیت بیت آن را در دفتر
خاطرات بنویسند.
کاش کسی پیدا می شد وترانه های کودکیم را از رودخانه پس می گرفت و بعد مرا
مثل دیوارهای کهنه ای فرو می شکست و بعد هم بین ماسه های ساحل تقسیم می کرد!
کاش ضربان قلبم کفاف شمارش آرزوهای بر باد رفته ام را بدهد!!
کاش می توانستم سوار بر شهاب ، تاریکی ها را پشت سر گذارم.
کاش می توانستم افکار پریشانم را شانه کنم.
کاش تصویر خویش را، اینجا میان آینه جا می گذاشتی!
کاش می دانستی چقدر چشمانت را گریسته ام و تا کجای شب در گیسوان تو سرگردان بوده ام.
کاش همه مثل تو بودند و یادشان نمی رفت یک روز دفتر من بوی یاس می داد و
هنوز هم بوی یاس دارد
کاش پُر از شقایق بودی و من دل به شقایق می زدم!
کاش . . .
و باد
برگهای دفتر ایام را
ورق می زند
مجال خواندن نیست
باید فقط به بازی اوراق بنگریم . . .
لينك | نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط N e D a |می خواست برود ، ولی چیزی او را پای بند کرده بود.می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید.می خواست بنویسد ، ولی قلمی نداشت، می خواست بیستد، ولی چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند.می خواست بخندد،تبسم در صورتش محو میشد.میخواست دست بزند و شادی کند،ولی دستانش یاری نمی دادند.میخواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیزنهای هوا را ببلعد،اما چیزی راه گلویش را بسته بود.میخواست آواز سر دهد،نغمه اش به سکوت مبدل شد.می خواست پنجره ی کلبهاش را باز کندواز دیدن زیباییها لذت ببرد،اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود.می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند،ولی دیگر فرصتی نداشت.میخواست پرنده ی زندانی درقفس را پرواز دهد ولی نا توان بود.میخواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بودبدهد دستش جلو نمی رفت.می خواست به همه بگوید دوستشان دارد وعاشقشان هست لبش گشوده نمیشد،می خواست ستارههای آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند ،که کاش روزهای رفته بر گردند.آخر او عکسی در قاب کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشداما لبانش خشکیده بود .یادش افتاد کاش وقتی عکاسی گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب...
لينك | نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط N e D a |شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت... هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست...
لينك | نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط N e D a |دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من
گر از قفس گريزم كجا روم، كجا، من؟
كجا روم؟ كه راهى به گلشنى ندانم
كه ديده بر گشودم به كنج تنگنا، من
نه بستهام به كس دل نه بسته دل به من كس
چو تخته پاره بر موج رها، رها، رها، من
زمن هر آن كه او دور چو دل به سينه نزديك
به من هر آن كه نزديك ازو جدا، جدا، من!
نه چشم دل به سويى نه باده در سبويى
كه تر كنم گلويى به ياد آشنا، من
زبودنم چه افزود؟ نبودنم چه كاهد؟
كه گويدم به پاسخ كه زندهام چرا من؟
ستارهها نهفتم در آسمان ابرى ـ
دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من...
لينك | نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط N e D a |
